Friday, July 14, 2006

آرامشی که امام خمینی سلام الله علیه داشت، از درون تلویزیون هم به من نفوذ می کند. خودش چه حالی دارد !؟

نقل از نسل سوم

زيبا، جذاب، سرگرم كننده، نون و آب دار... نه اينها تبليغ يخچال فريزر[...] نيست، بازارگرمي براي مسابقه جذاب و ديدني «جام طلايي» است. بيش از 20 روز است كه اين مسابقه روزي 20 بار در شبكه 3 پخش و اجرا مي شود و كلي آدم جايزه هاي كاملا فرهنگي مي گيرند. اما هنوز معلوم نيست كيلو كيلو فرهنگ صادره از اين مسابقه هيجان انگيز با آن اجراهاي شش و هشتي! براي چه بين خيل عظيم شركت كنندگان پخش مي شود. شما مي روي چند تا سي دي مي خري، بعد چند تا گوي قرعه كشي مي شود و بعد يك نفر ماشين- از يك نوعي- مي برد و 10 هزار نفر ديگر جايزه فرهنگي 10 هزارتوماني... بابا مسابقه! بابا خلاقيت! بابا بيل گيتس! بابا تربيت نسل تلاشگر براي تنبلي و شانس

Tuesday, May 23, 2006


مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد
که قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد
بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره
برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد
بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم
چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد

Tuesday, April 04, 2006

وقتی ایرانیها تعهد عجیب صهیونیست ها را ببینند، پیشرفت های عظیم دنیا را در تمام علوم ببینند، و همه ی این ها، فریب نخوردن ابراهیم نبوی و امثالش کار سختی است. بنشینند و کاریکاتور فلان و فلان را بکشند و طنز سیاسی بگویند و برهان هایشان هم محکم.

Monday, February 06, 2006

عنوان ندارد

دعا کرده بودم از اسرار زندگی، آنطور که به امام علی یاد داده بودی، به من هم یاد بدهی. چه دعاهایی کرده بودم. اما قبول نکردی که هیچ؛ بلاهایی سرم در آوردی که تا آخر عمرم تسکین نمی یابند. دیدن هر چیزی مرا به گریه و پشیمانی می کشاند. الآن دیگر در وجود تو هم شک دارم. من به تو هیچ امیدی ندارم. از این به بعد هر کاری دلم بخواهد خواهم کرد.

Saturday, January 14, 2006

توحید موسی

و ما تلک بیمینک یموسی؟ ۝ قال هی عصای، أتوکّؤا علیها و أهشّ بها علی غنمی و لی فیها مأرب أخری ۝ قال ألقها یموسی ۝ فألقیها، فإذا هی حیّة تسعی ۝ قال خذها و لا تخف، سنعیدها سیرتها الأولی ۝

کتاب بینش دبیرستان، که از روی عجله و دستپاچگی جمع آوری شده بود، و هم معلّم اون رو با کلی آب و تاب الکی تدریس می کرد، نوشته بود که منظور خدا از این سؤال، آرامش دادن موسی علیه السّلام بود و می خواست ترس و استرس رو از دل موسی بیرون کنه و البته این طور هم شد! موسی جواب‌های ساده‌ای داد و ترس و وحشت صدای خدا از دلش بیرون رفت! هیچ کس هم نپرسید که آخه پس چرا دوباره خدا او را ترساند؟

البته این گونه تفسیر از آیات، شاید غلط نباشه. امّا عمق آیات رو اصلاً نشون نمی ده. بعضی‌ها هم می گویند که منظور از آیات این بوده که به ما یاد بدهند که با هم دوست و رفیق باشیم و ناراحتی‌های هم رو برطرف کنیم و لو با یک حرف بی‌خودی یا پیش پا افتاده.

من تفسیری شنیده‌ام از دید خودم بسیار عمیق تر از این‌ها.

خدا می خواست توحید موسی را بیازماید. این گونه شروع کرد: «و ما تلک بیمینک یموسی؟» اما موسی جواب‌هایی داد که فقط وابستگی موسی به عصا و فواید عصا برای موسی را نشان می‌داد. ببینید پاسخ خدا چگونه بود: «قال ألقها یموسی»؛ عصا تبدیل به اژدها شد و موسی بدون نگاه به پشت سر، پا به فرار گذاشت

خدا با این کار به موسی علیه السّلام فهماند که نباید جواب سؤال من را این گونه می دادی. باید می گفتی که این، آن چیزی است که تو بخواهی

Saturday, December 17, 2005

بیماری خاموش

یکی از بچه‌های خوابگاه داشت برام سرگذشت زندگی هم اتاقی‌اش رو شرح می داد: از اول عمرش تا سوم راهنمایی در کشورهای کانادا و استرالیا زندگی می کرده؛ چون والدینش هم اونجاها در دانشگاه تدریس می کردند. بنابر این زبان انگلیسی خیلی روان و اصیلی داره؛ چیزی که هرگز به ذهنم نرسیده بود. چون اصلاً نشانه‌ای از خارجی بودن و انگلیسی بلد بودن از خودش نشون نداده بود. چند تا از دروس باحال برق رو مثل مدار منطقی نفر اوّل کلاس شده بود و باز هم بی تفاوت رفتار می کرد. توی زندگی خوابگاهی خیلی آروم و با وقاره؛ بیشتر مواقع استراحتش رو یا می ره حموم یا می گیره می خوابه! کم درس میخونه اما خوب نتیجه میگیره (چیزی که خیلی ها ادعاش رو دارن)؛ نه از کسی تعریف می کنه نه کسی رو تحقیر میکنه؛ هر کس رو همون طوری که هست معرفی میکنه...
این زندگی رو واسه هم تعریف کردیم و بعد به خاطر صمیمیت، من منظورش رو قشنگ فهمیدم. دقایقی سکوت غمگینی کردم و او هم.
یاد بیماری خیلی وحشتناکی توی ایران افتادیم. بیماری‌ای که در دل و جان تقریباً همه‌مون رسوخ کرده و جدا سازی اون از جان مثل این شده که بخوای خمیربازی آبی و قرمز رو با هم مخلوط کنی بدجور و بعد بخوای از هم جداشون کنی. و بالاخره مردم نمونه‌‌ای از اون بیماری رو برگزیدند برای ریاست.
چرا کسی نمی خواد ضعف خودش رو قبول کنه؟ چرا به بهانه‌ی مسلمون بودن همه‌ی بشر خاکی رو تحقیر میکنی؟ حتی جلوی سنی و افغانی و لبنانی و فلسطینی هم واسه خودت ناز می کنی؟ کی گفته اونها انقلاب و ایستادگی در مقابل دشمن رو از ما یاد گرفتن؟ کی گفته اونها به مردم ما نگاه می کنن؟ آنهایی که ایستادگی کردند شهید شدند و خلوص خودشون رو ثابت کردند. مگه ما خودمون این کارها رو یاد گرفتیم؟ نه جانم، نه! همون کسی که این شجاعت ها رو به ما یاد داد به اونها هم بلده یاد بده. خودمونو جلوی این مردم بیچاره شده‌ی خارجی به عنوان مظهر عدالت و معنویت معرفی می کنیم. برو بابا.
آخه عزیز من. دختر گلم! بیست ویک بار قرآن رو ختم کردی بارک الله. خوب این چه مرضیه که جلوی خواستگار هنرت رو! سند برتری خودت میدونی؟ با این کارت هم این عملتو پست و ذلیل کردی و هم آبروی خودت رو بردی که البته خودت متوجه نمی شی!
امان از این صدا و سیما! این دختره کی بود اومد گفت مسئله‌ی حل نشده‌ی انیشتن رو حل کرده؟ صدا و سیما آبروی مملکت رو توی کل دنیا برد. صدا و سیما باید به حرف اون دختر گوش می کرد یا به حرف اساتیدی که اون رو تایید یا تکذیب کرده‌اند؟
این صدا و سیما مشکلات زیاد درست میکنه. کارش شده پخش مسابقات زنده و تبلیغات و اخبار. اخبارش رو میخوام عرض کنم. چه غوغایی به پا میکنه سر این سفرهای احمدی نژاد به شهرستان‌ها. یک سوم وقت اخبار فقط صرف این میشه که محبت بین مردم و احمدی نژاد نشون داده بشه. همون مردمی که حداقل پنجاه درصدشون از شدت بیکاری فقط به خاطر پنجاه هزار تومن به کروبی رای داده بودند. آقایان صدا و سیما! آقای رییس جمهور! مردم کمبود محبت ندارند! چه دلیلی بر این کار صدا و سیما می بینید جز پز دادن به آمریکا و اسراییل؟
به خدا این خارجی ها حق دارن ما رو مسخره کنن. ما با اون‌ها جدی حرف می زنیم و اون‌ها ما رو به شوخی جواب میدهند. آقای لاریجانی که نصف عمرش رو توی همین تیمارستان صدا و سیما به سر برده بود، اون قدر قضیه رو جدی گرفت که برعکس هم نتیجه گرفت! حرف نزدن براش بهتر از حرف زدن بود! بعد یه مدت سکوت، کارها دوباره کم کم راه افتاد!
روزنامه ها؛ بخش های ادبی و فرهنگی‌شان را نگاه کنید. دو بیت شعر از سعدی یا مولانا علیهم رحمة الله می آورند و نصف صفحه روی آن تفسیر می نویسند که بگویند راهتان ادامه دارد! ما هم مثل شما شاعر بودن و دانشمند بودن را دوست داریم! تفسیرشان نه دلربایی آن دو بیت شعر رو داره نه معنای زیبا و کامل.
یارو زبان انگلیسی میخواند تا جلوی پدر و مادر بزرگش نشو و نما کند. یارو موبایل میخره، ملت نفهمند موبایل خریده ولکن نیست.
به چه چیزی دل خوش هستیم؟ به مسلمانی‌مان؟ من با دیدن همچون مسلمانی به یاد فرقه‌ی طالبان - جاهلان مدّعی - می افتم.
قاطی کردم. فکر می کنم پرت و پلا زیاد نوشتم. اما از همین پرت و پلاها می توان برداشت کرد که به گذشتگان خود بسیار بی‌وفا بوده‌ایم. در حوزه‌ها و رشته‌های بسیاری از اخلاق شخصی گرفته تا روابط بین المللی از نظرات آنها چشم پوشیده‌ایم.
ولی ما جز نفت برای اقتصاد و امام عصر برای همه چیز، چیز دیگری نداریم. اگر بیماری ما مزمن شود دومی را از دست خواهم داد بدون تعارف.

Thursday, September 29, 2005

دنیایم را ارزان از دست دادم

داشتم به عکس 4×3 خودم نگاه میکردم که بهترین عکسی بود که قیافه‌ام درش خوب افتاده بود. توی عکس زل زدم و بعد از مدتی گریه‌ام گرفت
دنیایم را ارزان فروختم. چهره به این زیبایی را خدا به من مفت و مجانی داد اما پیرش کردم و مفت از بین بردم.
الان قیامت است. عکسم را آورده‌اند و به من نشان می‌دهند. اِ اِ من در این چهره بودم؟؟ چه بودم و چه شدم. بهشتیان در لباس زیبا تکیه می دهند بر تخت ها و روبروی هم خندان و خاطره گویان. من دیگر کور شده‌ام نمی بینم. تا ابد وای

This page is powered by Blogger. Isn't yours?